علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - ملتى برآمده از ملتهاى متعدد١ - توحيدى ام البنين
ملتى برآمده از ملتهاى متعدد١
توحيدى ام البنين
تاريخ دريافت: ٤/٩/٨٣
تاريخ تأييد: ٢٥/١١/٨٣
اشاره
انتخابات به عنوان پديدهاى مدرن و محصول دوران جديد، مهمترين شاخص سنجش تغييرات درونى جوامع پيچيده كنونى به شمار مىرود. به عبارت ديگر، انتخابات ابزارى است كه به واسطه آن سامان سياسى جوامع مدرن، مطابق انگارههاى اكثريت، شكل مىگيرد. تثبيت اين انگارهها در عرصه حاكميت آن جامعه، قادر به تأثير گذارى بر سايرين (كشورها) نيز است كه دامنه اين تأثيرگذارى با قدرت آن بازيگر، ارتباط مستقيمى پيدا مىكند. از اين رهگذر انتخابات آمريكا را - با توجه به موقعيت مسلط آن در عرصه بينالمللى -مىتوان رويدادى دانست كه داراى تأثيرات بنيادين در نظم بينالمللى، در سطح كلان و تكتك بازيگران اين عرصه، در سطح خرد، خواهد بود.
بنابراين فهم چرايى و چگونگى اين پديده و بالمآل فهم انگارههاى مسلط جامعه آمريكا در وضعيت كنونى، براى هر كشور و به خصوص نخبگان آن، اهميت وافرى مىيابد. پيروزى بوش در انتخابات نوامبر ٢٠٠٤ آمريكا، حكايت از تحولات درونى شگرف در جامعه آمريكا دارد. به دليل همين تغييرات است كه مىتوان گفت جامعه آمريكا در طول بيش از چهل سال گذشته، از يك گفتمان مذهبى، تغيير جهت داده است. شايد بتوان اين تغييرات را از منظر «هويت» تحليل و تبيين كرد؛ رويكردى كه ساموئل هانتينگتون، انديشمند آمريكايى، در تحليل اين تحولات به كار مىگيرد. از منظر هانتينگتون، جامعه كنونى آمريكا واجد شكافهاى هويتى عميقى است كه از يك سو در اثر جدايى هويتى نخبگان و مردم آمريكا و از سوى ديگر در اثر پديده مهاجرت به خصوص اسپانيولى زبانها، رخ داده است.
در اين مقاله هانتينگتون به دگرگونىهاى هويتى جامعه آمريكا، از منظر پديده مهاجرت و آثار آن، مىپردازد و به روندهاى محتمل در آينده اشاره مىكند، امرى كه انتخابات اخير از آن پرده برداشت. هسته فرهنگ آمريكا را مهاجران قرن هفده و هجده شكل مىدهند؛ همانهايى كه ملت ما را بنيان نهادند. عناصر اصلى آن فرهنگ عبارتنداز مسيحيت، ارزشهاى پروتستان شامل فردگرايى، اخلاق كار و اخلاق گرايى، زبان انگليسى، سنتهاى حقوقى بريتانيايى، عدالت و تجديد قدرت دولت و بالأخره ميراثى از هنر، ادبيات و فلسفه اروپايى. به جز اين فرهنگ، مهاجران اوليه با اصولى چون آزادى، برابرى، حقوق بشر، دولت مبتنى بر نمايندگى مردم و مالكيت خصوصى، اعتقادات آمريكايىها را شكل دادند. نسلهاى بعدى مهاجران در اين فرهنگ جذب شدند و تغييراتى نيز در آن ايجاد كردند، اما تغيير بنيادين در آن ندادند. در مراحل بعد، ارزشها، نهادها و فرصتهايى كه به وسيله فرهنگ انگلو پروتستان ايجاد شد، آمريكا را براى مهاجران بيشترى از سراسر جهان، جذاب كرد. آمريكا به عنوان يك جامعه پروتستان بنيان گذارى شد و در طول بيش از دويست سال، اغلب آمريكاييان يا تقريباً تمامى آنها بر مبناى پروتستانيسم عمل مىكردند.
با ورود انبوهى از مهاجران كاتوليك، ابتدائاً از آلمان و ايرلند و سپس از ايتاليا و لهستان، چيرگى پروتستانها رو به زوال رفت تا اين كه در سال ٢٠٠٠، تعداد آنان به ٦٠ درصد جمعيت رسيد. اعتقادات، ارزشها و باورهاى پروتستانيسم (در تركيب با زبان انگليسى) عناصر بنيادين فرهنگ مهاجر آمريكايى را تشكيل مىداد و در فرآيند تداوم خود، زندگى، جامعه و تفكر آمريكايى را شكل داد. ارزشهاى پروتستانى، نگاه آمريكايى به اخلاقيات در دو حوزه خصوصى و عمومى، فعاليتهاى اقتصادى، دولت و سياست عمومى را شكل داد. اين ارزشها حتى تأثيرات عميقى بر كاتوليسيزم و ساير اديان آمريكا، گذارد. در گذر تاريخ، مردمانى كه آنگلو پروتستان و سفيد پوست نبودند، با تطبيق خود با آنگلو پروتستان و ارزشهاى سياسى آن، آمريكايى شدند. اين امر هم براى آنان منفعت داشت و هم براى آمريكا. ميليونها مهاجر و فرزندان آنان با هماهنگ ساختن خود با فرهنگ غالب، به ثروت، قدرت و موقعيت در جامعه آمريكا دست يافتند.
يك سؤال در اين جا هست كه آيا آمريكا، امروز آمريكا بود، اگر در قرون هفده و هيجده، به جاى پروتستانهاى بريتانيايى، كاتوليكهاى فرانسوى، اسپانيايى يا پرتغالى در آن سكنا مىگزيدند؟ قطعاً پاسخ منفى است. طبيعى است كه آمريكا نبود بلكه مكزيك، كبك يا برزيل بود.
تسلط فرهنگ پروتستانى - بريتانيايى به خودى خود در آمريكا اتفاق نيفتاد، بلكه توسط بنيانگذاران اين كشور معمارى شد. با ورود سيل مهاجران در اواخر قرن هيجدهم، پدران ما نياز به «آمريكايى سازى» اين تازهواردان را احساس كردند.
جان جى در سال ١٧٩٧ در كتاب ما بايد نوشت: «ما بايد مردم خود را بيشتر آمريكايى كنيم.»
در اوج اين اقدامات (آمريكايى سازى مهاجران)، در سال ١٩١٩، قاضى لوئيس برانديس اعلام نمود كه آمريكايى سازى بدين معناست كه مهاجران بايد «پوشش، عادات و رسوم خود را با اكثريت هماهنگ كنند... . زبان انگليسى را جانشين زبان مادرى خود كنند».
آنان اعتقاد داشتند كه عميقاً اين امر در منافعشان ريشه دارد و نيز باعث خواهد شد تا هماهنگى كاملى ميان ايدهآلها و آرزوهاى ما پديد آيد. هنگامى كه اين تطبيق در مهاجران جديد صورت بگيرد، آگاهى ملى به عنوان يك آمريكايى به وجود خواهد آمد. شهروند آمريكايى بودن، ترك تابعيت خارجى و طرد وفادارى دوگانه، عناصر كليدى اين فرآيند هستند. در پى ورود سيل آساى مهاجران به آمريكا در دهههاى قبل از جنگ جهانى اول، جنبش اجتماعى بزرگى در هوادارى از آمريكايى سازى اين تازه واردان به وجود آمد. اين جنبش شامل دولتهاى ايالتى و ملى، سازمانهاى خصوصى و بازرگانان بود.
آمريكايى سازى به تدريج به عنصر بنيادين سياست آمريكا تبديل شد و به وسيله تئودور روزولت، وودرو ويلسون و ساير رهبران آمريكا، پيش برده شد. شركتهاى صنعتى، در كارخانههاى خود، مدارسى را براى آموزش زبان انگليسى و ارزشهاى آمريكايى به مهاجران ايجاد كردند.
در غالب شهرهايى كه از جمعيت بالاى مهاجران برخوردار بودند، اتاق بازرگانى، برنامههاى آمريكايى سازى را به اجرا مىگذارد. هنرى فورد، يكى از رهبران اين اقدامات در جهت تبديل مهاجران به كارگران توليد كننده آمريكايى بود. او معتقد بود: «اين افراد از مليتهاى مختلف هستند، بايد اصول آمريكايى، زبان انگليسى و شيوه صحيح زندگى را بياموزند.» شركت فورد دورههاى شش تا هشت ماهه زبان انگليسى داير كرد تا مهاجرانى را كه استخدام مىكرد، زبان آموزش دهد. US. steelو International harrester، برنامههاى مشابهى را پشتيبانى مالى مىكردند.
شمار عظيمى از سازمانهاى خصوصى غير انتفاعى در فعاليتهاى آمريكايى سازى درگير بودند. شركت YMCA، كلاسهايى براى آموزش زبان انگليسى به مهاجران سازماندهى كرده بود. سازمانهاى قومى و مذهبى با برقرارى پيوندهايى با مهاجران، فعالانه در جهت آمريكايى سازى آنان تلاش مىكردند.
ليبرالهاى اصلاح طلب، تجار محافظه كار و شهروندان فعال، سازمانهايى همچون كميته اطلاعات براى خارجىها، انجمن مدنى آمريكاى شمالى براى بيگانگان، انجمن شيكاگو براى حمايت از مهاجران، اتحاديه آموزشى شهر نيويورك، جامعه مهاجران ايتاليايى و شمار زيادى از سازمانهاى مشابه را بنيان گذارى كردند. اين گروهها به تازه واردان مهاجر مشاوره مىدادند، كلاس آموزش زبان انگليسى برايشان داير مىكردند، شيوه زندگى آمريكايى را به آنان مىآموختند و همچنين به آنان در يافتن مسكن و شغل كمك مىكردند.
در اين حوزه، بيش از ٣٠ ايالت قوانينى مبنى بر اجراى برنامههاى آمريكانيزه سازى را تصويب نمودند. ايالت(٣) كانكتيكات حتى يك دپارتمان آمريكانيزه سازى را تأسيس نمود. دولت فدرال نيز در اين عرصه با تأسيس دفتر تابعيت و دفاتر آموزشى در اين جهت بسيار فعال بود. در سال ١٩٢١، حدود ٥٢٦/٣ ايالت، كلان شهر، شهر و محله در دفتر تابعيت و برنامههاى آن مشاركت داشتند. نهاد مركزى آمريكانيزه سازى، سيستم مدارس عمومى بود. مدارس عمومى در قرن نوزده به وجود آمدند و نقش پراهميتى در آمريكانيزه سازى و پروتستانيزه سازى مهاجران برعهده داشتند. به قول كارل كائوتسل مورخ، «مردم مشاهده كردند كه آموزش به عنوان بهترين شيوه براى انتقال ارزشهاى پروتستان آمريكايى و نيز جلوگيرى از فروپاشى نهادهاى جمهورى است». در ٢٢ - ١٩٢١، هزاران گروه، برنامههاى مدارس عمومى را براى آمريكانيزه سازى متولدين خارج از آمريكا هدايت مىكردند. بين سالهاى ٢٢ - ١٩١٥، بيش از يك ميليون نفر از مهاجران در اين برنامهها ثبت نام كردند. سيستم مدارس، آموزش عمومى را به مثابه ابزارى در جهت ايجاد يك جامعه واحد از تكثر چندگانهاى كه توسط مهاجران ايجاد شده بود، مىديد. بدون فعاليتهاى آمريكانيزه سازى كه در اوايل دهه ١٨٩٠ آغاز شد، آمريكا به مهاجرنشينى تبديل مىشد كه احتمال تحميل هر چهرهاى به آن مىرفت.
آمريكانيزاسيون، مهاجرت را براى يك آمريكايى قابل پذيرش نمود. موفقيت اين جنبش هنگامى آشكار شد كه مهاجران و فرزندان آنان به طور چشمگيرى در جنگهاى كشور شركت كردند. مخصوصاً در جنگ جهانى دوم، هويتهاى نژادى، قومى و طبقاتى در برابر وفادارىهاى ملى، حالت ثانويه پيدا كردند و هويت آمريكايى به اوج خود در تاريخ اين كشور رسيد.
پس از اين دوران، هويت ملى به تدريج كمرنگ شد. در سال ١٩٩٤، ١٩ تن از محققان تاريخ و سياست آمريكا به ارزيابى ميزان يكپارچگى آمريكاييان در دهههاى ١٩٣٠، ١٩٥٠، ١٩٧٠ و ١٩٩٠ پرداختند. در سال ١٩٥٠، انسجام ملى آمريكايىها در بالاترين درجه خود قرار داشت. از آن پس، چندپارگىهاى فرهنگى و سياسى رو به فزونى گذارد و درگيرىهاى نشأت گرفته از تقويت هويتهاى قومى و دينى به عنوان مهمترين چالش در برابر ملت آمريكا قرار گرفت. بارزترين اين چالشها، دكترينهاى عوام گرا و جديد چند فرهنگ گرايى و تنوعطلبى در ميان نخبگان ليبرال بود كه قائل به ترجيح بخشيدن به ويژگىهاى فروملى، نژادى، قومى، فرهنگى، جنسيتى و ديگر هويتها بر هويت ملى هستند و مهاجران را به تداوم بخشى به هويتها و وفادارىهاى دوگانه تشويق مىكنند. چند فرهنگ گرايى اساساً يك ايدئولوژى ضد غربى است. چند فرهنگ گراها معتقدند آنگلوآمريكنهاى سفيد، بديلهاى فرهنگى ديگر را سركوب كردهاند و آمريكا در آينده نبايد جامعهاى با يك فرهنگ ملى غالب باشد، بلكه بايد به مثابه «ظرف سالادى» باشد كه اجزاى آن هويت مستقل خود را داشته باشند.
به موازات اين جريان، رهبران سياسى آمريكا اخيراً دست به اقداماتى زندهاند كه عمداً در جهت تضعيف فرهنگ آمريكايى و تقويت هويتهاى قومى، نژادى و غيره است.
كلينتون از «انقلاب بزرگ» سخن گفت كه در جهت رهايى آمريكا از تسلط فرهنگ اروپايى به راه افتاده است. معاون رئيس جمهورى، الگور شعار «يك ملت بر آمده از چند ملت» را توسط شعار «فراتر از يك، ملتهاى متعدد» جايگزين كرد و به كار برد. در سال ١٩٩٢، حتى ليبرالهايى مثل آرتور شلزينگر درباره «قوم گرايى افراطى» به عنوان جنبشى كه به سرعت به تهديدى عليه فرهنگ انگليسى - آمريكايى به معناى مردم يكپارچه، فرهنگ مشترك، ملت واحد، تبديل مىشود، هشدار دادند.
چنين اقداماتى توسط مقامات دولتى در جهت تخريب «ملت»، در تاريخ بىسابقه است، به خصوص اين كه بخشهاى مهمى از دانشگاهيان، رسانهها، بازرگانان و متخصصان نيز اينان را همراهى مىكردند. البته ائتلاف كسانى كه به تخريب مفهوم ملت همت گماردهاند، اغلب آمريكاييان را در بر نمىگيرد. نظر سنجىها نشان مىدهد كه اغلب آمريكاييان، ايدهها و اقداماتى را كه هويت ملى را كم اهميت مىشمارند و هويتهاى فروملى را ترويج مىكنند، مردود مىدانند. آمريكايىها هنوز عميقاً ميهن پرست، داراى نگاه ملى گرايانه و متعهد به هويت، اعتقاد و فرهنگ ملى هستند. شكاف بزرگ ميان نخبگان و مردم عادى درباره آنچه كه آمريكا هست و آنچه بايد باشد، وجود دارد.
مردم مخالف توسعه سريع ايدئولوژى چند فرهنگ گرايى هستند. در خلال دهه ٩٠، قضات و بوروكراتهايى كه در سوابق خود تمايلات نژادپرستانه داشتهاند، ديدگاههاى خود را تعديل كردند. سازمانهاى جديد متشكل از محققان و معلمان در اين دوران، دست به اقداماتى در جهت بازنويسى تاريخ آمريكا زدند. قاطبه آمريكاييان با رسميت يافتن چند فرهنگ گرايى به شدت مخالفند. در سال ١٩٨٦ در يك نظر سنجى، ٨١ درصد از مردم عادى آمريكا معتقد بودند «هركس كه مىخواهد در اين كشور بماند، بايد زبان انگليسى را فرا بگيرد.» در نظر سنجى سال ١٩٨٨، ٧٦ درصد از مردم كاليفرنيا، انگليسى صحبت كردن را در ايجاد يك فرد آمريكايى (آمريكايى سازى) بسيار مهم ارزيابى كردند و ٦١ درصد معتقد بودند حق رأى بايد به انگليسى زبانها محدود شود. در يك نظر سنجى در سال ١٩٩٨، ٥٢ درصد از آمريكايىها به شدت و ٢٥ درصد از آنها تا حدّى معتقد بودند قانونى بايد تصويب شود تا تمام مدارس را به آموزش به زبان انگليسى ملزم كنند. از ١٩٨٠ تا ٢٠٠٢ دوازده نظر سنجى عمومى به وسيله هواداران زبان انگليسى يا مخالفان دو زبانه شدن برگزار شد. در تمامى اين نظر سنجىها، نخبگان سياسى، دانشگاهيان، اتحاديههاى كارگرى، فدراسيونهاى كارگرى و گروههاى مذهبى عمدتاً با اقدامات گروههاى هوادار زبان انگليسى مخالف بودند. با اين وجود، ميانگين نظر سنجىها به نفع موقعيت حاميان انگليسى - پروتستانى يعنى ٦٥ درصد است.
در سال ١٩٨٨، كانديداهاى رياست جمهورى، جرج اچ دبليو بوش و ميشائيل دو كاگيس(٤)، هر دو مخالف لايحه رسمى سازى زبان انگليسى در رأىگيرىها در فلوريدا، آريزونا و كلرادو بودند. در فلوريدا نيز پيشنهاد اصلاح قوانين (در بحث زبان انگليسى)، به رغم مخالفت فرماندار، مجلس ايالتى و كثيرى از سازمانهاى اسپانيولى زبان، هنوز مورد حمايت ٨٦ درصد از رأى دهندگان است. در رقابتى شديدتر در آريزونا، طرح رسميت بخشى به زبان انگليسى به وسيله فرماندار، دو سناتور، شهردار، مشاور قضايى، رهبران يهودى و شوراى كليساى جهانى مورد مخالفت قرار گرفت، اما با اين وجود، اين طرح به تصويب رسيد. در فلوريدا به رغم مخالفتهاى وسيع فرماندار، شهردار، دادستانكل، يك سناتور، اسقف اعظم كاتوليك و جس جكسون، اين طرح مورد تأييد ٦٤ درصد از مردم فلوريدا قرار گرفت.
همان گونه كه يكى از استادان دانشگاه سنفورد اظهار داشته: «احتمالاً رهبرى آمريكا بر اين اعتقاد است كه همه ملت از آن ما هستند جدا از تمايزات فردى آنها». چنين امرى در نظر سنجى اى درباره آموزش دو زبانه متظاهر گشت.
برخلاف اختلاف نظرى كه بين نخبگان وجود داشته، ٦١ درصد از رأى دهندگان كاليفرنيايى (شامل اكثريت مناطق به جز سانفرانسيسكو) در سال ١٩٩٨، پايان آموزش دو زبانى را تأييد كردند.
يازده سپتامبر، كمك بزرگى را به طرفداران آمريكا به عنوان يك ملت با فرهنگ مشترك كرد و آن اين كه هنوز مبارزه و تلاش براى پالايش فرهنگمان به اتمام نرسيده است. هنوز اين مسأله كه آيا آمريكا يك ملت با حقوق فردى برابر و يكسان و فرهنگ مشترك خواهد بود يا ملغمهاى از گروههاى مختلف نژادى، اخلاقى و فرهنگى است كه اهداف مادى به كنار هم بودن آنها كمك مىكند وجود دارد.
در اين وضعيت جديد، آيا مهاجران امروزى مثل گروههاى گذشته باهم هماهنگ مىشوند؟ مهاجران اخير از هند، كره، ژاپن و فيليپين كه ساختار آموزشىشان آنها را به آداب و رسوم بومى آمريكايى نزديكتر ساخته، به طور وسيعترى باهم هماهنگ مىشوند؛ البته هندىها و فيليپينىها به وسيله آگاهى از زبان انگليسى در وضعيت بهترى قرار دارند. مهاجران آمريكاى لاتين، به ويژه آنهايى كه از مكزيك آمدهاند، در هماهنگ شدن با هنجارهاى آمريكايى كُندتر عمل كردهاند كه حاصل آن، تراكم جغرافيايى تعداد زيادى از مهاجران مكزيكى در يك بخش است. همچنين سطح آموزشى و تحصيلى مهاجران مكزيكى و فرزندانشان از ساير مهاجران و خود مردم آمريكا پايينتر بوده است. به علاوه حتى مكزيكىها در جهت مخالفت با يكسان سازى فعاليت مىكنند.
همچنين مسلمانان و به ويژه مسلمانان عرب، براى همسان شدن در مقايسه با گروههاى پيشين كندتر به نظر مىرسند. اقليتهاى مسلمان اغلب در نقاط ديگر جهان اثبات كردهاند كه توسط جوامع غير مسلمان قابل استحاله نيستند. در مطالعهاى از مسلمانان لوس آنجلسى، آنان گرايش دوگانهاى را به آمريكا ابراز داشتند، تعداد قابل توجهى از مسلمانان، به ويژه مهاجران مسلمان، پيوند نزديك يا علقه به ايالات متحده نداشتند. زمانى كه از آنها سؤال شد كه آيا آنها به كشورهاى اسلامى احساس تعلق مىكنند يا ايالات متحده؟ ٤٥ درصد از مهاجران به كشورهاى اسلامى، ١٠ درصد به ايالات متحده و ٣٢ درصد به هر دو به يك اندازه احساس تعلق خاطر داشتند. در بين مسلمانانى كه در آمريكا به دنيا آمده بودند، ١٩ درصد كشورهاى اسلامى، ٣٨ درصد ايالات متحده و ٢٨ درصد هر دو را به يك اندازه انتخاب كردند.
٤٥ درصد از مهاجران و ٣٢ درصد از مسلمانان آمريكا اظهار داشتند: «اگر به آنها حق انتخاب داده شود، آنها ايالات متحده را به قصد زندگى در يك كشور اسلامى، ترك خواهند كرد». ٤٢ درصد از مصاحبه شوندگان بيان داشتند كه جايگزينى مدارس اسلامى به جاى مدارس عمومى بسيار مهم و ضرورى است و ٢٤ درصد از آنها اين امر را كاملاً لازم و ضرورى دانستند.
موج مهاجرت فعلى به آمريكا نسبت به دهههاى گذشته افزايش يافته است. در طول دهه ١٩٦٠، ٣ ميليون نفر و در دهه ١٩٨٠، ٧ ميليون نفر وارد آمريكا شدند كه اين رقم در دهه ١٩٩٠، به بيش از ٩ ميليون نفر رسيد.
تعداد جمعيت متولدان خارج از آمريكا در دهه ١٩٦٠، كمى بيش از ٥ درصد بود، در سال ٢٠٠٢ به بيش از دو برابر و نزديك به ١٢ درصد رسيد.
بدين ترتيب ايالات متحده با مسائل جديدى در تاريخ خودش مواجه شده است كه مهمترين آن، سطح بسيار بالاى مهاجران مىباشد. دو موج بزرگ مهاجرت در گذشته يعنى دهههاى ١٨٤٠ و ١٨٥٠ و سالهاى ١٨٨٠ تا ١٩٢٤، حاصل و پيامد اتفاقاتى بود كه در جهان رخ داده بود، اما نبود يك جنگ جدى يا ركود اقتصادى، محيط مناسبى را براى بيش از يك ميليون مهاجر فراهم مىكرد كه هر ساله وارد آمريكا مىشدند. اين امر باعث شده بود كه ايجاد هماهنگى كامل را نسبت به گذشته به تأخير بيندازد يا با كمبودهايى مواجه سازد. به نظر مىرسد كه اين مشكل در مواجهه با مهاجران امروزى از آمريكاى لاتين و به ويژه از مكزيك وجود دارد.
مهاجران مكزيكى در حال تبديل شدن به يك جريان تجديد نظر طلب در مورد مناطقى هستند كه آمريكا در دهه ١٨٣٠ و ١٨٤٠ به زور از مكزيك گرفت.
اساساً مهاجران مكزيكى نسبت به مهاجران ساير مناطق، از ويژگىهاى منحصر به فردى برخوردارند. يكى از عللى كه مهاجران مكزيكى را منحصر به فرد كرده، تمركز عده كثيرى از آنها در يك منطقه است. ممانعت از اعطاى تابعيت به مكزيكىها، قابل تقدير است. براى نخستين بار در تاريخ، اكثريتى از مهاجران آمريكا به يك زبان غير انگليسى يعنى اسپانيولى صحبت مىكنند. تأثيرات جريان بزرگ مهاجران مكزيكى امروزه توسط ساير عوامل تقويت مىشود كه عبارتنداز: قرابت نژادى، تراكم جمعيتى آنها در درون آمريكا، كاهش مؤثر يا امتناع از اعطاى تابعيت به آنها، ردّ اقدامات هماهنگ كننده از سوى آنها و گرايش جدى بسيارى از نخبگان آمريكايى به سمت چند فرهنگ گرايى به معناى گرايش به دو زبانى و تنوع فرهنگى به جاى تك فرهنگى. به علاوه دولت مكزيك، در حال حاضر شهروندان خود را به ورود به آمريكا در عين حفظ فرهنگ و هويت مكزيكى تشويق مىكند. پرزيدنت ونيسن فوكس همواره خودش را رئيس جمهور ١٢٣ ميليون مكزيكى قلمداد مىكند كه ١٠٠ ميليون از آنها در مكزيك و ٢٣ ميليون در آمريكا حضور دارند.
نتيجه نهايى اين است كه مهاجران مكزيكى و فرزندانشان در جامعه آمريكا همانند مهاجران پيشين ادغام نشدهاند و هم اكنون مانند ساير مهاجران رفتار نمىكنند. تأخير همسان سازى مكزيكىها در آمار اخير از آمريكا به وضوح نمايان است. زبان، سطح تحصيلات، شغل و درآمد، شهروندى، ازدواج برون نژادى و هويت، معيارهاى اصلى هستند كه مىتواند به عنوان ميزان همسان شدن مورد بررسى قرار بگيرد كه در اين حوزهها، مكزيكىها به طور كلى از ساير مهاجران، چه در گذشته و چه در حال حاضر عقبتر مىباشند. در سال ٢٠٠٣، ٨٩ درصد از سفيد پوستان و ٨٠ درصد از سياه پوستان آمريكايى از دبيرستان فارغ التحصيل شدند، در مقايسه با آنها، تنها ٥٧ درصد از اسپانيولى زبانها از دبيرستان فارغ التحصيل شدند. در سال ٢٠٠٠، ٣٤ درصد از مهاجران مكزيكى فارغ التحصيل از دبيرستان بودند؛ مكزيكى - آمريكايىهاى بعدى به افت در دستاوردهاى آموزشى خود ادامه مىدهند. شرايط اقتصادى مهاجران مكزيكى و مكزيكىهاى متولد آمريكا با افت تحصيلى آنها همزمان و مرتبط است. ميزان اعطاى تابعيت، يكى از مؤلفههاى مهم همسان سازى است كه به مكزيكىها تقريباً نسبت به همه گروههاى مهاجر ديگر كمتر اعطا مىشود، براى مثال، در سال ١٩٩٠، ميزان اعطاى تابعيت به مهاجران مكزيكى كه حداقل ١٠ سال در آمريكا زندگى كرده بودند، ٣٢ درصد بود كه اين آمار براى مهاجران شوروى ٨٦ درصد، مهاجران ايرلندى ٨٢ درصد، لهستانىها ٨٢ درصد و آلمانى ٧٨ درصد بود.
ملاك نهايى و آشكار براى همسان سازى نامحسوس در برخى مواقع ضد و نقيض مىباشد. ران آنز(٥) مىگويد: اين كه «يك سوم يا بيشتر اسپانيايى زبانها از مذهب كاتوليك سنتى خود به مذهب پروتستانيزم شيفت نمودهاند»، بى شك نمود مهمى از همسان شدن است، اما ساير شواهد، هماهنگى كمى را نسبت به آمريكايىها در ساير مسائل نشان مىدهد. «بزرگترين مشكلى كه داريم، شكاف فرهنگى است.»
رئيس شوراى ملى لارازا(٦) در سال ١٩٩٥ بيان داشت: بين ارزشهاى ما و ارزشهاى حاكم بر جامعه آمريكا، شكاف وجود دارد كه از گذشته وجود داشته و تداوم خواهد داشت.
مطالعهاى از اطلاعات به دست آمده در سال ١٩٩٠ - ١٩٨٩ بر روى مكزيكى - آمريكايىها نشان داد كه بيشتر مهاجرانى كه در آمريكا هستند، اعتقاد كمى به ضرورت يادگيرى زبان انگليسى دارند» و «اين كه آنها بايد مشاركت بيشتر در روند كلى جامعه داشته باشند»، مكزيكى - آمريكايىهاى متولد داخل كمتر از متولدين خارج، حامى ارزشهاى اساسى آمريكايى هستند. بر طبق گزارشى در سال ١٩٩٩، «اسپانيايى زبانها به لاتين سازى بسيارى از مردم كمك مىكنند تا خودشان را به فرهنگ و ميراثشان نزديكتر سازند؛ مثلاً افراد جوانتر با غرور قومى و قبيلهاى بيشترى رشد مىيابند و يا مثلاً يك لاتينى بر حوزههاى تأثير گذار مثل حوزههاى سرگرمى و تفريحات، تبليغ و اشاعه سازى و سياست تأثير مىگذارد.»
حجم وسيع وسايل ارتباطى اسپانيايى زبانها، آنان را به حفظ زبان و فرهنگشان تشويق مىكند. «Mexicon - owned unirision» يكى از بزرگترين شبكههاى تلويزيونى اسپانيايى زبان در ايالات متحده مىباشد. تعداد شنوندگان اخبار شبانگاهىاش در نيويورك، لوس آنجلس و شيكاگو با شبكههاى CNN, NBC,CBC,ABCو FOX برابرى مىكند. تعداد روزنامههاى اسپانيايى زبان در ايالات متحده از ١٦٦ مورد در سال ١٩٩٠ به ٣٤٤ روزنامه در سال ٢٠٠٣ يعنى به بيش از دو برابر افزايش يافت.
حل مشكلات مهاجران مكزيكى، اگر اقليتى را تشكيل مىدادند آسانتر مىبود، و اين در حالى است كه مهاجران مكزيكى كه هم از طريق قانونى و هم غير قانونى وارد مىشوند، حجم وسيعى از مهاجران فعلى ما را تشكيل مىدهند كه نهايتاً تجربه مشكل مهاجرت ما را تشكيل مىدهد. به طور قطع تأثيرات مكزيكىها بر روند مهاجرت به آمريكا به روشنى قابل مشاهده مىبود در صورتى كه تنها يك موضوع بررسى مىشد كه اگر مهاجرت مكزيكىها به نحوى متوقف مىشد اما ساير مهاجرتها ادامه مىيافت، چه اتفاقى مىافتاد؟ در اين صورت حجم وسيع مهاجرتهاى غير قانونى به نحو چشمگيرى كاهش مىيافت.
كشاورزى و ساير مشاغل در جنوب غربى مختل شده، اما دستمزد آمريكاييان كم درآمد افزايش يافته است. ترديدها در مورد استفاده از زبان اسپانيايى و اين كه آيا بايد زبان انگليسى زبان رسمى ايالتها و دولتهاى محلى باشد يا نه، امروزه ديگر رنگ باخته است. آموزش و پرورش دو زبانه و جدالهاى ناشى از آن، كاهش يافتهاند و به جاى آن مسائل رفاهى و آسايشى مهاجران بيشتر مطرح شده است. ترديدهايى كه وجود دارد درباره اين كه آيا مهاجران بار اقتصادى بر دوش ايالتها و دولت فدرال هستند يا نه، قطعاً بر تصميمگيرىها تأثير منفى مىگذارد.
ميانگين تحصيلات و تخصصهاى مهاجرانى كه به آمريكا مىآيند، به طور بىسابقهاى در تاريخ آمريكا افزايش يافته است. ممانعت از پذيرش مهاجرانى كه تعدد فرهنگى را ايجاد مىكنند، باعث افزايش انگيزه مهاجران براى فراگيرى زبان انگليسى و پذيرش فرهنگ آمريكايى مىشود. به اين ترتيب احتمال ايجاد شكاف بين آمريكايىهاى اسپانيايى زبان و آمريكايىهاى انگليسى زبان و همچنين احتمال تهديد بالقوه نگران كنندهاى براى فرهنگ و يكپارچگى سياسى ايالات متحده ايجاد نمىشود. با نگاه اجمالى مىتوان تقسيم شدن آمريكا به دو گروه اسپانيايى زبان و انگليسى زبان را در ميامى به روشنى مشاهده كرد. از دهه ١٩٦٠، ورود اولين مهاجران كوبايى و ساير مناطق آمريكاى لاتين، به تدريج ميامى را از يك شهر معمولى آمريكايى به شهرى با اكثريت اسپانيايى زبان تبديل كرده است؛ نه تنها اين ٢٠٠٠ اسپانيايى زبان در منازل به اين زبان صحبت مىكنند، بلكه اسپانيايى، زبان اصلى تجارت و حتى سياست شده است. رسانهها و وسايل ارتباط جمعى محلى به طور روز افزونى اسپانيايى زبان هستند. در سال ١٩٩٨، يك ايستگاه تلويزيونى اسپانيايى زبان، پر بينندهترين شبكه مردم ميامى شد كه اولين بارى بود كه يك شبكه خارجى زبان در يك شهر بزرگ آمريكا، چنين رتبهاى را كسب مىكرد.
تغيير شكل بندى زبان و اخلاق مردم ميامى در قضيه اخير روزنامه Miami Herald كه يكى از مشهورترين روزنامهها در ايالات متحده مىباشد، نمايان است. مدير مسئول اين روزنامه در ابتدا سعى داشت تا خوانندگان اسپانيايى زبان را با الحاق يك بخش اسپانيايى زبان جذب كند، اما تلاش او براى جذب همزمان خوانندگان اسپانيايى زبان و انگليسى زبان با شكست مواجه شد. بين سالهاى ١٩٦٠ و ١٩٨٩، درصد زنان خانه دارى كه اين روزنامه را مىخواندند از ٨٠ به ٤٠ درصد تنزل كرد تا اين كه سرانجام اين روزنامه، روزنامه اسپانيايى زبان جداگانهاى را به نامEL Nuuevo Herald تأسيس كرد. آيا سرگذشت ميامى، آينده لوس آنجلس و اساساً جنوب غرب ايالات متحده را تشكيل خواهد داد؟ در انتها مىتوان نتيجه گرفت كه وجود يك جامعه بزرگ و متمايز اسپانيايى زبان با منابع اقتصادى - سياسى، قادر به حمايت از هويت اسپانيايى زبان خود، جداى از هويت ملى ساير آمريكايىها مىباشد و همچنين قادر به تأثيرگذارى بر سياست، حكومت و حتى جامعه آمريكا نيز است؛ اما تنها روند آن متفاوت است. اسپانيايى زبان سازى در ميامى توسط تعداد بسيار كمى از مهاجران موفق كوبايى و ساير آمريكايىهاى جنوبى و مركزى هدايت و انجام شد. در جنوب غربى، اكثريت غالب مهاجران اسپانيايى زبان، مكزيكى هستند كه فقير، بىمهارت و تخصص و با تحصيلات بسيار پايين مىباشند. روشن است كه بسيارى از فرزندانشان نيز داراى وضعيت مشابه آنها هستند. فشار براى اسپانيايى زبان سازى در جنوب غربى از پايين به بالا بود، در حالى كه در جنوب فلوريدا از بالا بوده است.
تداوم حضور مهاجران مكزيكى و اكثريت قاطع جمعيتى آنها در جنوب غربى، انگيزه آنها را براى همسان سازى فرهنگى كاهش مىدهد. تفكر مكزيكى - آمريكايىها اين است كه اعضاى يك اقليت كوچك هستند كه بايد گروه غالب را با خود هماهنگ كنند و فرهنگشان را گسترش دهند. همان طور كه تعدادشان افزايش مىيابد، آنها نسبت به فرهنگ و هويت اخلاقى شان منسجمتر مىشوند. افزايش حجم عددى، آنها را به تحكم فرهنگى ترغيب مىسازد و نه تنها آنها را به كاهش تفاوتها سوق نمىدهد، بلكه به افتخار كردن به تفاوتهايشان با جامعه آمريكا وا مىدارد.
تداوم حجم وسيع مهاجران مكزيكى و اسپانيايى زبان و حجم پايين همسان شدن اين مهاجران در جامعه و فرهنگ آمريكا، نهايتاً مىتواند آمريكا را به يك كشور دو زبانه، دو فرهنگى و دو جمعيتى تبديل كند. اين مسأله نه تنها آمريكا را به طور كلى تغيير خواهد داد، بلكه تأثيرات عميقى بر اسپانيايى زبانها خواهد گذارد كه در آمريكا ساكنند.پى نوشت :
١) اثر حاضر ترجمه مقاله:One National, out of Mayساموئل هانتينگتون است كه در سايت www.Taemag.orgمنتشر شده است.٢) دانشجوى كارشناسى ارشد روابط بينالملل دانشگاه علامه طباطبايى.
٣) Connecticut٤) Dukakis٥) Ron Unz٦) La Raza